X
تبلیغات
!جـــوش شیــریــن

به به! به به به!!! سلااااااام جوونا ... سلاااام نوجوناااا .... اووووووه!!! چه گلی به جمال شما و چه گلی به جمال پیرترا و بزرگترای شماها .... من پیرمرد چه ذوقی باید بکنم که شماها رو داریم تو کشورمون! .... چه بادی باید تو سیبیلم بندازم که این همه نوجوون و جوان ماه و ستاره از دختر و پسر در دور و نزدیک و تهرون و شهرستونا و روستاهامون داریم! ... وااااااااااای خدااااااااااااااا چه ثروتی!!!!! چه سرمایه ای!!!!!!!!!! چه ذخیره بی نظیری برای من- برای ما- برای ایران جانمون .... چه سرمایه داریم ماها و غافلیم گاهی!!! ...و چه سرمایه بی تکراری برای خوداتون بچه ها!!!!!

آهای نوجوونا ... هی جوون تراااا!!! بپایینا! خوب چشاتونو وا کنین ببینین چه سرمایه فرید و وحیدی در اختیارتونه و چه ها که نمی تونین بکنین با این سرمایه! و البته چه ها که باید نکنین باهاش!!!

می دونین چه میلیون ها زن و مرد همین ایران حسرت این سرمایه رو می خورن؟! حسرت استفاده نکردن یا بد استفاده کردن یا غفلت از ارج و اهمیت این ثروت و سرمایه رو با خودشون دارن؟!؟!؟!

بچه ها مختصر و سربسته می گم:

اولا این قطعه عمرتون رو سرمایه بدونین ....

ثانیا برید یاد بگیرید چه طور باید از سرمایه استفاده کرد و اون رو ماندگار کرد- بل که از اون به عنوان خمیرمایه استفاده کرد تا همه عمر ازش سود برد...

ثالثا برای داشتن این نعمت لطیف برید هی شکر خدا رو بکنین و در برابرش برای بهره برداری تمام و کمال ازش- برنامه ریزی و جدیت و همت کنین ....

.......

روز نوجوان و جوان مبارکتون

روز ولادت حضرت علی اکبر -علیه السلام- مبارکمون

و جوونیتون ماندگار و جاری!

..........

سلام  .......!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 و ساعت 0:4 |

سلام و ورجه ووروجه!!!! هوهوهوهووووووووووو!!! آره خب! چراکه نه؟!؟! بابا شعبان جان آمد! رجب عزیز که خوشه خوشه شکوفه پرعطر و شهد می ده اومد و برامون کلی خوش آهنگی کرد و خوش دلمون کرد و با کمال نجابت و شرافت اما نجیب نجیب رفت! ... حالا رسیدیم به شعبان معظم و جلیل! ... اینم یه نفحه دیگه یه نسیم زندگی بخش دیگه یه فرصت شیرین دیگه .. اصلا یه کندوی پرعسلی که شفای دلای خسته و پژمردمونه و فضایی برای سربردن در آسمون و قدکشیدن نگاه و شعور! یه ماه پر از مناسبتای شاد و نورانی و روشنی بخش دلامون که همه رو  دریادریا تبریک می گم بهتون.......

هرروز این ماه وقت اذون ظهر یه صلوات بسیار پرمغز و لذیذ داره که تو مفاتیح هست با یک آغاز و انجام و مغز فربه و طرب انگیز از قول انسانی آسمانی و قدسی- امام سجاد عزیز و لطیف:

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعِ الرِّسالَةِ، وَمُخْتَلَفِ الْمَلائِکَةِ
..... درخت نبوت و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان

تا این جا که در معرفی عظمت این ماه می گن:

شَعْبانُ الَّذى‏ حَفَفْتَهُ مِنْکَ بِالرَّحْمَةِ وَالرِّضْوانِ،
ماه شعبان است که اطراف آن را به رحمت و خوشنودى خود پوشاندى

الَّذى‏ کانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَالِه‏ وَسَلَّمَ، یَدْاَبُ فى‏ صِیامِهِ‏ وَقِیامِهِ،
آن ماهى که رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم کوشش بسیار داشت در روزه‏ و شب زنده‏داریش

فى‏ لَیالیهِ وَاَیَّامِهِ، بُخُوعاً لَکَ فى‏ اِکْرامِهِ وَاِعْظامِهِ، اِلى‏ مَحَلِ حِمامِهِ،
هم در شبها و هم در روزهایش بخاطر فروتنى در برابر تو در مورد گرامى داشتن و بزرگداشتنش هم‏چنان تا هنگام مرگش

و آخراش که خواهش از خدا می کنن که:

اَللّهُمَّ فَاَعِنَّاعَلَى الْأِسْتِنانِ بِسُنَّتِهِ فیهِ، وَنَیْلِ الشَّفاعَةِ لَدَیْهِ،
خدایا پس ما را کمک ده تا روش او را در این ماه پیروى کنیم و به شفاعتى که نزد او است برسیم

اَللّهُمَّ وَاجْعَلْهُ لى‏ شَفیعاً مُشَفَّعاً وَطَریقاً اِلَیْکَ مَهیَعاً، وَاجْعَلْنى‏ لَهُ‏ مُتَّبِعاً،
خدایا قرار ده او را براى من شفیعى پذیرفته و راهى بسویت که همواره باشد و مرا پیرو او گردان

حَتّى‏ اَلْقاکَ یَوْمَ الْقِیمَةِ عَنّى‏ راضِیاً، وَ عَنْ ذُنُوبى‏ غاضِیاً، قَدْ اَوْجَبْتَ لى‏ مِنْکَ الرَّحْمَةَ وَالرِّضْوانَ،
تا به جایى که در روز قیامت تو را در حالى دیدار کنم که از من خوشنود باشى و گناهانم را نادیده‏گیرى و براى من واجب کرده‏باشى از جانب خود رحمت و خوشنودى را

وَاَنْزَلْتَنى‏ دارَ الْقَرارِ وَمَحَلَّ الْأَخْیارِ،
و مرا در خانه همیشگى (بهشت جاویدان) و منزلگاه نیکان فرود آرى.

وای چه مفاهیمی!!!

اینو که خوب نوش جان و  روح کنین و  با معبود محبوب نجوا کنین

یکی هم مناجات شعبانیه هس که مخصوص این ماه حریر خداس که اونم محشره:

.... وَ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ تَخْبُرُ حَاجَتِي وَ تَعْرِفُ ضَمِيرِي وَ لا يَخْفَي عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِي وَ مَثْوَايَ وَ مَا أُرِيدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِي وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِي وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِي

آنچه را در دل من مي‏گذرد مي‏داني، از نياز من آگاهي، ضمير و درونم را مي‏شناسي و فرجام و سرانجام زندگي و مرگم از تو پنهان نيست. آنچه را كه مي‏خواهم بر زبان آورم و از خواسته‏ام سخن بگويم و به حسن عاقبتم اميد بندم، همه را مي‏داني.

إِلَهِي لَمْ يَزَلْ بِرُّكَ عَلَيَّ أَيَّامَ حَيَاتِي فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنِّي فِي مَمَاتِي

خدايا! همواره در طول زندگي، از لطف و احسانت‏برخوردار بوده‏ام، پس از مرگ هم، لطف خويش از من دريغ مدار.

خب دیگه طولانیش نکنم. فقط مثل همیشه اول از روی ترجمه بدعا رو فهمیم و حس کنیمش تا بعد نوش کنیم و وصل بشیم ...

الهی الهی بمونین و باران و بالان ....!

خیلی مخلصتونم با این همه صفایی که دارید ....

+ نوشته شده توسط علی درستکار در دوشنبه بیستم خرداد 1392 و ساعت 15:55 |

سلام ...

استقبالتون از پست چندسطری پایینی بی نظیر بود ... اصن گاهی فک می کنم کار و زندگیمو تبدیل کنم به همین وب بازی و پست و کامنت و د برو که رفتی ...

الهی جوش شیرینتون موندگار و مفید!

مبعث هم که ازعیدای جلیل القدر و عظیم الشان هس برا همتون مبارکا و خجسته باد!

اما اصل مطلب این که امروز دعای نازی داره که البته در اعمال شب مبعث تو مفاتیح هس ولی روزشم می شه و بخونین تا در حرف زدن با خود خدای ماهتون از راه این دعای رفیع- مست و ملنگ بشین- هی هی از جام این مناجات شریف نوش کنین ... به مفاهیم بندهای مختلف و تعابیرحریری این دعای امروز بچسبید و مهر الهی رو بقاپید و بذارید توی کوله اون ور دنیاتون .. این ورم که باهاش زندگی کنین و ببالین .. خدا می دونه اینا رو واسه هدفی خودخواهانه یا خودنمایانه نمی گم .. یه وقت خیال بد نکنینا ...

امید دارم منم که توسیاه و نالایقم به جست و خیز شماها رو به بالا و مشمول نظرحسن پروردگارمون بشم .. البته خودش می دونه که همیشه بی نهایت ممنون فضل ناخواسته و پیش پیشش هستم ...از ازل تا ابد ...

مخلص همه شمام که هستم ... تا ... دماوند

+ نوشته شده توسط علی درستکار در جمعه هفدهم خرداد 1392 و ساعت 9:1 |

سلام دوستان

اول این که بی نهایت ممنون که این همه به این جا رونق می دین و نمی ذارین که این جوش شیرین بیافته... خدا هیچ وقت از پای نیکی نندازتون!

دوم این که خیلی وقته دارم سبک- سنگین می کنم که یه چیزی رو بگم یا نه تا این که تو این نیمه دوم رجب عزیز گفتم بگم شاید خواستید و پسندید.... و اون این که:

ماه رجب یکی از قطعات استثنایی زمانه که خدا واسه بنده هاش تمهید کرده و پیشوایان دینی هم برای این ماه و روز و شبش دستورات ویژه ای قرار دادن که بتونیم با جست و خیزی متفاوت قدم برداریم و خودمونو به خدایی که از رگ گردنم بهمون نزدیک تره.... اما خب بعضیامون باهاش فاصله داریم نزدیک کنیم!

از اون جمله شش قطعه مناجات و دعاهایی هس که در بخش اول اعمال ماه رجب با عنوان «اعمال مشترک ماه رجب» تو مفاتیح اومده که امامانمون هم در هر روز این ماه بزرگ در خلوت با خدای مهرها و مهربونی ها می خوندن و می گفتن ....

می خواستم دعوتتون کنم که در این چند روز باقی مونده از این ماه ماه خدا عجله کنین و اول از روی ترجمه این دعاها مفاهیم مست کننده اینارو خوب بفهمین و بعد هم دل و هم زبون با امامان معصوممون با خدایی که خیلیامون نمی دونیم چقدر دوسمون داره نجوا کنین و لذت ببرین... ببارید و ببالید .........!

عجله.... عجله..... عجله.....!

مخلص همگیتونم

+ نوشته شده توسط علی درستکار در جمعه دهم خرداد 1392 و ساعت 11:34 |

سلام ....

راستش اصلا خودمو قابل نمی دونستم که بتونم حتی به مناسبت ۱۳رجب بهتون تبریک ساده و زبونی هم بگم ... شماها این قدر بهم لطف کردید و تبریک فرمودید که ناچارم عرض کنم:

الهی هماره زیر عنایت و نور علوی و نبوی در مسیر خداگونه شدن راست و مستقیم و پای دار بمونین و هر لحظه از هر شر و شروری در امان بمونین ....

روزیتون نور بی افول معرفت حق و بنیه و توان تابعیت از اون

+ نوشته شده توسط علی درستکار در پنجشنبه دوم خرداد 1392 و ساعت 15:24 |

سلام ... قول داده بودم قطعاتی از این شب ها- کار خانم صدری- که تاکنون نذاشتم این جا رو براتون بذارم ... مدتی یادم رفته بود که بعضیاتون یادآوری کردید و حالا ... این یکیش:

خدایا

در جست‏وجوی من گم‏شده

تو را می‏جویم

تو را می‏خوانم؛

مرا به معرفت قلم‏رو بی‏کران باطن برسان

آن‏جا که می‏توان چشم بصیرتی گشود

و تو را در آیینه تمام هستی دید،

نظر کرد و دل سپرد

بی‏هیچ وهم و واهمه

*******

خدایا

پرده بردار از جلوه‏های جمال و جلال‏ات

بگذار بنگرم

دریابم

بفهمم

عشق بورزم؛

بگذار آیه‏های زمینی

تو را برای من بازگو کنند؛

تمام ذره‏ها که در تمام لحظه‏ها

و با تمام حس و هستی و وجود

رها از خود

تسبیح‏گوی تواند

و مرا به رهاشدن از من فرامی‏خوانند؛

که رهایی، اول‏شرط عشق است؛

اما ترک خودپرستی

برای من که دچار خویشتنم

سخت دشوار است؛

برای من که از هرچیز و همه‏چیز

تا نفس خویش

پل ساخته‏ام،

عبور، دشوار است

.

.

.

و تا عبور نکنم

آن من گم‏شده را،

تو را

نخواهم یافت؛

خدایا

برای این عبور

تو دست‏گیر باش

تو راه بگشا؛

که این راه سخت

جز به ره‏نمون تو

آسان نمی‏شود

* از سرکارخانم صدری ممنونم برای اجازه انتشارونیزبرای خلق خالص این اثر.

+ نوشته شده توسط علی درستکار در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 21:19 |

سلام ... از این همه جدی‏انگاری موضوع این پست آخر جداً سر ذوق اومدم و رود-رود به انگیزه و نشاطم افزوده شد تا براتون بمونم و به کمکتون تاتی‏تاتی قدم بردارم و کم‏کمک سنگ‏هایی از سر راه برداریم و هی ... یه کارایی بکنیم به نفع خود، خانواده و جامعه‏مون! ... بی‏نهایت ازتون ممنونم که وقت گذاشتید و هرکدومتون کوشیدید تا یه حدایی به فهم این مهم، یعنی توجه به «شناخت وظیفه‏هامون»، «قبول وظایف» و «انجام اونا به به‏ترین شکل» کمک کنید.

در این میان یکیتون پرسیده بود که حالا چه‏جوری وظایفمونو بشناسیم! و من در جواب نظر و پرسشش وعده داده بودم تا به صورت یه پست مستقل توضیحی بدم که حالا جا و وقتش این‏جا و حالاست:

براساس تجربه و فهم شخصی خودم- اگر هریک از ما هرچه زودتر خود، توانایی‏هاش و جای‏گاه خودشو بشناسه، اونو پیدا کنه و برای تکامل خودش در فضایی که می‏فهمدش بکوشه، عملاً و خودبه‏خود وظایف و تکالیف خودش رو هم دونسته و شناخته؛ مگه بلد نباشه که خب می‏ره از یه خبره می‏پرسه؛ می‏مونه که اون وظایف و تکالیفو بپذیره؛ یعنی برعهده بگیره و بعد هم به به‏ترین شکلی انجامش بده!

من مثلاً حدوداً سی‏ساله بودم که دریافتم که یه کسی هستم دارای فلان دانش در فلان حوزه(ها)، ریزه‏فهمی از رسانه تلویزیون و چکه ذوق و استعدادی در کار اجرای تلویزیونی و گفت‏وگوگری و مزید بر این، نشستم به تماشای توفیق پرسرعتی که در کار حرفه‏ای خودم داشت نصیبم می‏شد؛ از سوی دیگر به سراغ فهرست‏کردن همه توانایی‏های دیگری رفتم که در مسیر کار حرفه‏ایم دارم و تقویت اونا می‏تونه مایه قوت و پیش‏رفت بیش‏ترم باشه و بشه؛ اینا رو کنار هم گذاشتم و در توسعه همه‏جانبه اون، به‏کاربستن اون، رصد و ارزیابی میزان توفیق و اثربخشی اون، پاییدم و کوشیدم تا ... رسیدم به حدی که باید کار «اجرای تلویزیونی ِ» استاندارد و هرچه به‏تر رو ابزاری برای خدمت در نظر می‏گرفتم و بهره‏برداری از آن برای تأمین منافع مردم و حل مسائل اونا رو به عنوان وظیفه خودم می‏دونستم، به عهده می‏گرفتم و به نحو احسن ادا می‏کردم ... خط و منشی که تا همین حالا هم  –به حساب- دارم دنبال می‏کنم.

... البته به‏طور هم‏زمان، کار اصلاح و تکامل رو هم وجهه همت قرار داده و در این راه، حتی‏الامکان دقیق و هوش‏یار و سخت، فعالم.

هریک از شماها هم همین وضعیت داره و قاعدتاً باید همین‏جوریا پیش بره گویا!

امید که بلندی مطلب رو ببخشید؛ هم کوتاهی اون از لحاظ اهمیت محتوا رو!

بازم می‏گم «جوش شیرین» پای‏گاه اوناییه که می‏خوان به شیرینی برای سعادت حقانی ایران و دین خدا بجوشند و سوزی سودآور برند و برسانند!

دست‏یار چشم‏به‏راه شورانگیزی‏های طرب‏ناک و بالنده شما: ............................. علی درست‏کار

+ نوشته شده توسط علی درستکار در جمعه ششم اردیبهشت 1392 و ساعت 2:40 |

سلام

بی‏مقدمه ... فکر می‏کنم در شرایط فعلی کشور، یعنی در حالی که مشکلات معیشتی و اقتصادی به خانواده‏ها فشار می‏آره، در حکومت اختلالاتی اقتصادی و سیاسی دیده می‏شه – که بعضیش ناشی از سوء مدیریت یا ناکاردانی و بعضیش ناشی از خیانته- هزینه‏ها و درآمدها باهم سازگاری نداره، خلاف شعارها و توقعات چندین‏ساله بانیان نظام و مردم انقلابی دیده می‏شه و خلاصه در ذهنامون پرسشای فراوان و اشکالات و نقدهای مسکوتی نهفته که واجب‏الاجابت و محتاج پاسخ فوری است، وظیفه‏ای که برعهده هریک از ماست اینه که:

-         هرچه زودتر و به‏تر وظیفه و تکلیف خودمون رو بشناسیم

-         اون رو قبول کنیم، بپذیریم و برعهده بگیریم

-         و به به‏ترین شکل ممکن، انجامش بدیم

این تکلیف هرچه هم کوچیک باشه و این نقش ما هرچه هم که ریزه باشه و هرچه هم که به چشم خود ما به حساب نیاد!

این حرفم حتماً و اکیداً نه به این معناست که بخواهم تکالیفی که برعهده دیگران، به‏ویژه بزرگ‏تران در قد و عقل و قدرت و ثروت و جای‏گاه هستند هست را بپوشانم یا بفراموشانم و نه به این معناست که بخواهم دردها و رنج‏های امروز حتی یک نفر یا یک گروه از مردمم را نادیده بیانگارم یا سبب شوم که مغفول بماند؛ تنها هدفم این است که هم‏زمان با توجه به همه این مسائل، به سهم خود هم بیاندیشیم و بنگریم و به دنبال آن، برای اقدامی مؤثر، آستین برزنیم.

این موضوع، یک امر بسیار پیچیده، پرشاخ و برگ و جدی و علمی است که -به‏حق- باید در مجالی علمی، با مقدمه کافی، لازم و درست، با متنی غنی و محاسبه‏شده به استنتاج متقن و محکم علمی طرح می‏شد و منتشر؛ با این حال، خواستم به سهم خود و در حد یک تلنگر وب‏لاگی، قدمی برداشته باشم.

+ نوشته شده توسط علی درستکار در جمعه شانزدهم فروردین 1392 و ساعت 2:1 |

سلام ...

به نظرم این قطعه که در آخرین ((این‏شب‏ها)) در سال ۹۱ اجرا و تقدیمتون شد عیدی مناسبی برای شماها که اهل دل و نور هستید باشه! ... با اجازه خالق اون- بفرمایید:

دیدمت!

زندگی را

تمام بهانه‏های بهار را

خوشه‏خوشه قسمت کردی

تاک‏تاک زاد

زاد و تکثیر شد؛

دیدمت!

گرمی دست‏هایت را

به دست‏های بی‏دست‏‏کش هدیه دادی،

خورشید تابید!

جوانه‏های امید را به شاخه‏های تکیده بخشیدی،

زندگی گل داد!

****************

بهار هم از پشت پنجره زمستان به تماشای تو ایستاده بود

طراوت مهرت را می‏ستود

و خورشید

خود را پشت ابر می‌‏کشید که سخاوت تو بدرخشد

.

.

از بلندای آسمانی که از مثال تو آبی شد!

*************

دیدمت!

گرم وپرشور و زاینده؛

نان سفره‏ات را لقمه‏لقمه کردی

و هزار سفره دیگر آراستی!

نگاه‏ها در دست‏های تو آشیانه کرد

و دست‏های تو بارور بود وقتی می‏بخشید و باز پر می‏شد

وقتی که می‏تپید و زندگی را در بسته‏های رنگارنگ

به خانه‏های سوت و کور می‏برد!

*************

تو زیبا بودی

وقتی کوچه‏های رؤیا ی کودک را چراغانی کردی؛

بهار به تماشای تو ایستاده بود

وقتی که گل کردی و عطر افشاندی

در ستاره‏باران چشم‏هایی که از شوق یک جفت کفش تازه می‏درخشید

*************

وقتی دلت دریایی شد

وسعت گرفت

بی‏کران شد

موج زد

طمع را

حس دنیا را

انباشت مال را

بخل را

بلعید و برد

***************

اکنون

تو به جای برلیان انگشتری

تاجی از درخشش دل‏ها داری؛

تو به جای اسکناس‏های خاموش

صدای دست‏های رو به آسمان

دست‏های گویای دعا را داری؛

دست‏های کوچکی که شوق عیدی تانخورده‏ای

سرانگشتانش را نوازش می‏کند!

*************

ما در این سختی‏ها به هم محتاج‏تریم

مهر و احسانمان بهشتی‏تر است؛

بغض سفره‏ها

شوق سبزه‏هایمان

در هم گره خورده؛

.

لب‏خند من از شادی تو آویخته؛

تو اگر بخندی

من شادم؛

تو اگر داشته باشی

من هم دارم؛

هر چه داریم

به صفای احسان می‏سپاریم؛

اشک‏ها و خنده‏هایمان

در کنار هم،

به عشق هم

گواراتر است؛

.

.

.

شکوه مهرمان،

بهار احسانمان،

جاودانه باد!

 

* ممنونم از سرکار خانم صدری برای این که اجازه انتشار می دهند!

* هم ممنونم از هریک از شما که رونق دهنده دکان مان هستید!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 و ساعت 12:27 |

سلام ...

در مناسبت هایی مانند نوروز درمانده از آنم که به مدد کلام و سخن عرضی کنم قابل! حالااما فارغ از وسواسی که همیشه دامن گیرم می شود خیلی ساده و رها به همه شما که مدت هاست مایه بالندگی و پایندگی این خانه هستید و مدد می رسانید تا شیرین بجوشم و تنور را گرم نگه می دارید عرض می کنم:

سال نو بر همه شما مکرر و پیوسته مبارک باد و همواره الهی زیر سایه عنایت و هدایت ربوبی و رحمانی ببالید و ببارید .............!

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]...[گل]

+ نوشته شده توسط علی درستکار در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 و ساعت 18:49 |

سلام ... هم من هم شما ساکت!!!!!!!!!! اینو بخونین و ببالین!!!!!!!!!!!!! :

اقای درستکار من فرزند سوم یک خانواده کارگری هستم واین روزها به قول شما معشت سختی داریم. از محل کار بابام یه جعبه اجیل جهارشنبه سوری داده بودن. ماهمگی دورهم اجیل ومیوه میخوردیم که یالطیف اومد. همه میدونن باید ساکت شن تا شعر زیبا را گوش کنم! همه باهم گوش کردیم! شعرعجیب خانم صدری خیلی مهربانانه بود! بابای من کارگرن ولی باسوادن- شعررو گوش کردن گفتن افرین! راست می گن! بعد سه بشقاب کوچک اوردن اجیل ومیوه گذاشتن وبه طرف نگهبانی مجتمع بردن. خانم صدری لذت تقسیم شادی ها را به ما اموختن! بابام وقتی برگشتن خیلی شادتر بودن!! دست شما هم درد نکنه!

اینم پاسخ بی قابل من:

سلام .... آخخخخخخخخخخخخ اگه بدونی چه کردی بااین خبری که دادی!!!!!!!!!!! اگه بدونی به چه درموندگی برای شکراین همه نعمت رسوندی منو!!!!!!!!!!!!!! خدای من!!!!!!! می میرم برات!!! می میرم برا این که این همه مردممون خوبن! این همه تاثیرونفوذکلام بخشیدی به کاروتوانم!!!! به این مردم باشعوروفرهنگ و انصاف و اخلاق و هرچی که خوبی هس!!! خدای من! تورومی پرستم! ... و تو رو سمیه خانوم و پدرماه و خانواده آسمونی تورو می ستایم و بهتون افتخارمی کنم و می بالم و در برابرتون احساس کوچکی می کنم ....
عزتتون مزیدومستدام و هر چه نیکی و رحمت- روزی شما
[گل][گل][گل]

+ نوشته شده توسط علی درستکار در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 و ساعت 22:37 |
سلام ... در جلسه دوم بحث درباره ادب - که به دلیل اصرار شماها موضوعمون رو ادامه دادیم- هم نکات دقیقی طرح شد و البته بر محور نکاتی که بینندگان و شماها پیام داده بودید. شاید بتونین برنامه را از تلوبیون دات کام بازبینی کنید.

قطعه ادبی نوشته خانم صدری هم که مورد استقبالتون قرار گرفت براتون می‏آرم، امید که بپسندید:

 

خدایا!

شاخه‏هایی که برگ‏های زرد را به باد پاییزی سپردند،

جور زمستان و ستم ِ سرما کشیدند،

اکنون

به پاس صبوری،

به پاس ادب،

پر از طنین رویش و شوق سبز جوانه‏اند؛

*******‏

‏مرا در سختی‏های زندگی

صبور کن؛

 

خدایا!

دستم بگیر که از کوره‏راه‏های صعب

به سلامت و متانت عبور کنم!

 

گاهی گردبادها چنان می‏وزند که ستون‏ها می‏لرزند

اما دلم به خدای آسمان ِ افراشته قرص است که هرگز بیم فرو ریختنش نیست؛

هنوز امید به فرداهای به‏تر

یک پرتو از تلألؤ خورشید توکل است!

 

بادها می‏وزند؛

 

شنیده‏ام بادهای این فصل،

خاک را بیدار می‏کند،

درخت را بیدار می‏کند،

آسمان و ابر را بیدار می‏کند؛

من هم که سرشار از شوق رویشی دوباره‏ام

به نسیم مهر تو بیدار خواهم شد

در کشاکش این‏همه دشواری؛

*************

به تو ای خدای بهار،

خدای فرداهای روشن،

از سر بندگی و ادب،

رو خواهم کرد

به گشایشی که وعده فرموده‏ای

دل خواهم بست!

مثل زمین که پر از خاک و باران و سبزه‏های نورسته است

از این‏همه عبور خواهم کرد!

خوشا صبر و ادب که در تلاطم‏ها گل کند!

مثل دانه‏ای لطیف که دل سنگ را می‏شکافد و سر می‏زند؛

 

خوشا در همه حال

دل به اعجاز عشق سپردن!

 

دشواری هست؛

سختی معاش،

گاهی

سردی شرم،

گاهی

سردرگمی،

تنگ‏دستی؛

اما تو هم هستی خدای من،

دوستمان می‏داری،

مواظب مایی؛

 

نترسیم!

 

سهم ما،

باور بندگی است!

 

* مکررا از خانم صدری برای اجازه انتشار این قطعه نیز ممنونم!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در جمعه هجدهم اسفند 1391 و ساعت 19:39 |
سلام ...

۳شنبه ۹ اسفندماه در این شب‏ها، درباره ادب، و آداب اون و معنا و مفهومش و مسایل دیگری دربارش بحثی داشتیم که خیلی مورد استقبال قرار گرفت.

در این گفت‏وگو دانستم که ادب، بسیار مفهمومی فراتر از آن‏چه می‏شناسیم داره و آدابی هم خیلی بیش‏تر! در حقیقت تمام آن‏چه می‏آموزیم، زیر عنوان ادب جا می‏گیره و مراعات هر ریزه اونا، ما رو باادب می‏کنه، همون‏جوری که ترک هر ریزه از اونا ما رو به همون اندازه بی‏ادب!

در همین یه جلسه، خیلی چیزا یاد گرفتم، اما هنوزم چیزای زیادی هس که باید با ادامه بحث و برنامه، باهاش مانوس بشم ... شمام اگر دوس داشتید، ۳شنبه‏شب آینده حدودای ۱۱و ربع، بعد از سریال شبکه یک همراهی کنین و نظر بدید، باهم ببالیم!

حالا بذارید قطعه‏ای که سروده سرکار خانم صدری بوده و در اول اون برنامه خونده بودم و خیلیاتون دوسش داشتید رو بذارم:

 

چه لطافت سرشاری است امید آن‏که تو هم دوست بداری‏ام

امید آن‏که در نگاه تو باشم

امید دل‏نواز بنده تو بودن

امید آن‏که خط نخورده‏ام

رها نکرده‏ای مرا به ظلمت خودم

      *************

یأس از بخشش تو مرا دور می‏کند از نور

مرا دور می‏کند از تو

من چنین ظلمتی نمی‏خواهم

      *************

هر چند گنه‏کار غافلم

دل از شوق رحمتت برنمی‏کنم

و رحمت تو

باران ابر نیایش است!

حالی عنایت کن ای لطیف که جلا دهد روح خسته ما را

حال عاشقی،

حال دعا!

      ***********

ای جمال جمیل!

عنایت‏مان کن شکوه بی‏ادعای زیبایی را

کمال معرفت مهر و انسانی را

تواضع را

ادب را

بهار حسن خلق و معرفت و خویش‏داری را

     ***********

این همه،

جلوه‏ای از جمال جمیل توست

زیب و زینت انسان

دلیل ساده زیبایی

دلیل آن‏که تو هم دوست بداری‏ام!

* از خانم صدری خوب هم ممنونم برای این که اجازه انتشار این قطعه رو داده اند!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در جمعه یازدهم اسفند 1391 و ساعت 15:8 |
* سلام ... در پاسخ شماها به لطافت شعر خانم صدری ایشون پاسخی تنظیم و ارسال کرده اند که به شرح زیر به عرضتون می رسه:
 
دوستان نازنين جوش شيرين
سلام به همه‌ي سلام‌هاي گرمتان و سپاس از احساس‌هاي قشنگ و پاك و بهشتي كه بي‌دريغ و سخي نثارم كرديد.
بر من ببخشيد كه توان و مهر و بزرگواري و صبر لازمه‌ي "شهرت"  را مطلقا" ندارم- براي همين همواره به‌شدت از آن پرهيز كرده و گريخته‌ام هر چند توانایي‌ها و ويژ‌گي‌هاي لازمه شهرت را هم ندارم!! بر من ببخشيد كه با بي‌جواب‌گذاشتن نظرهاي مهرآميز و سئوال‌ها رنجاندمتان؛ بر من ببخشيد كه هميشه از 24 ساعت شبانه‌روز 12 ساعت كم دارم!! اين سكوت و تاخير در پاسخ‌گويي به نظرهاي پرمحتوا، متين و ارزش‌مند شما عزيزان را هرگز حمل بر غرور و بي‌اعتنايي نكنيد؛ با تمام وجود مي‌گويم: ذره‌اي صفاي قلم را – اگر هم دارم – از حسن ظن و لطف شما و عنايت ويژه الهي دارم و خداي نكرده اگر به همين مقدار كم هم كه بهره‌مندم كبر بورزم مي‌دانم كه از دستش مي‌دهم.
هيچ چيزي نيستم، هيچ برتري و ويژ‌گي ندارم كه مايه ذلت‌بار غرورم باشد؛ سكوت من كه جلوه‌اي از شرم و سرافكندگيست فقط و فقط به خاطر گرفتاري‌هاي فراوان كاري است همچنين به خودم اجازه نمي‌دهم وبلاگ شخصي انسان شريف و بزرگواري مثل آقاي درستكار را - كه سخاوت‌مندانه در اختيار قطعه‌هاي ادبي من و نظرهاي زيباتر از شعر شما قرارداده- بيش از اين اشغال كنم.
به محض اين‌كه توفيق پيدا كردم به توصيه شما دوستان در دو كار جديت نشان خواهم داد؛ يكي چاپ و نشر برخي دل‌نوشته‌ها و ديگري ايجاد پل ارتباطي جالبي به نام "وبلاگ" و هردو را البته از طريق جوش شيرين به شما سروران عزيزم اطلاع خواهم داد.
باز هم عرض می‌كنم که جدا" اين سطح معرفت و دل‌آگاهي مخاطبان يك وبلاگ شخصي برايم شگفت‌آور و البته مايه مباهات بود. لذا استدعا مي‌كنم فضاي ساده و صميمي جوش شيرين را هم‌چنان براي خودتان حفظ كنيد و اجازه بفرماييد ميهمان‌هايي مثل من فقط گذري از آن داشته باشند و حتما" ‌عبور كنند كه آن فضاي صميمي و خودماني شما زياد تحت تاثير قرار نگيرد. پس صميمانه تمنا مي‌كنم براي اين‌كه شرمندگي‌هاي من در تاخير پاسخ‌گويي بيش از اين تابلو نشود نظرهاي مربوط به من و قطعه‌هاي ادبي اين شب‌ها را منحصرا" و فقط به ايميل sadr.12345@yahoo.com ارسال بفرماييد البته به شرطي كه با مهر و متانتي كه داريد هيچ عجله‌اي در دريافت پاسخ نداشته باشيد! حتما"‌پاسخ‌گو خواهم بود اما به مرور زمان و هر از چند گاهي كه امكان داشته باشم. اما هيچ ترديد نكنيد كه تك‌تک را با علاقه مطالعه خواهم كرد اما به عنوان آخرين پاسخ‌ها از طريق جوش شيرين به چند نكته اشاره مي‌كنم:
- اگر اشتباه نكنم يكي از شما عزيزان در باره خانواده‌ام پرسيده بوديد. خدا را شكر كه خانواده خوب بزرگ‌ترين و عزيزترين نعمت الهي است كه از آن برخوردارم؛ همسرم با مهر و متانت بي‌نظيري بزرگوارانه با مشغله‌هاي فكري و كاري من كنار مي‌آيد و اولين كسي است كه معمولا" دست‌نوشته‌هاي مرا مي‌خواند. پسرم صدرا هم كه دبيرستاني است بيش‌تر درگير درس و ورزش و موسيقي است تا شعر و شاعري!! و البته هردو از مخاطبان علاقه‌مند اين شب‌ها هستند.
- نكته ديگر اين‌كه از استقبال گرم شما مخصوصا" از قطعه تمام آفتاب‌ها ... و جوششي كه اين قطعه در طبع و ذوق لطيف شما پديد آورده بود بسيار خوش‌حال شدم و از خواندنشان لذت بردم البته قطعات اين شب‌ها هم فصلي از كار من بود و به‌زودي بخش اول به پايان خواهد رسيد... اين‌ها همه معلول ناتواني‌هاي من است، نمي‌توانم يك جا دوام بياورم... اهل گذر و سفرم... بايد عبور كنم، حتي گاهي از خودم...!
و باز هم سپاس از زلال مهر و لطف صادقانه و بي‌دريغتان كه نثار و سيرابم كرديد و سپاسي صميمانه از جناب آقاي علي درستكار به‌خاطر تمام صبوري‌ها و عنايت‌هاي جوش شيريني‌شان!
با احترام و تواضع
رويا صدري
 
* بازم از مهری که ایشون و شماها به من داشتهاید پیوسته ممنونم!
+ نوشته شده توسط علی درستکار در دوشنبه سی ام بهمن 1391 و ساعت 13:46 |
سلام ... این هم از قطعه ای که در این شب های ۱۷بهمن۹۱خوندم:

تمام آفتاب‏ها!

به بام من طلوع کنید،

پر از نیایشم!

.

.

چقدر ساده می‏توان نشست با تو حرف زد؛

همین‏که راست‏گو شوم

        تو گوش می‏کنی؛

                نه اضطراب ضیق وقت

                نه یک نگاه سرد

                نه سرب آن سکوت‏های سهم‏گین

                نه بیم رفتنت- در اوج ناتمام حرف‏های من!

چقدر در حضور تو

        من از صدای گفت‏وگو پرم؛

تو آن‏قـَـدَر بزرگ و بی‏کرانه‏ای

        که گم‏شدن در این شکوه،

        شروع شوکت من است!

و یاد تو

سکینه‏ای برای قلب بی‏قرار من!

.

.

چقدر ساده می‏توان

        هزار راز خفته در سکوت سینه را

                به ناز سجده‏های عاشقانه داد!

.

.

تو گوش می‏کنی،

        همین‏که راست‏گو شوم

        همین‏که رو کنم

        همین‏که جست‏وجو کنم!

.

.

چقدر ساده می‏توان

        دوباره تازه شد

        به ناز اشک‏های عاشقانه دعا؛

.

درست مثل باغ سیب

- که تن سپرده بر عبور تند ابرهای بارور-

        پر از طراوتم!

********************************

تمام آفتاب‏ها!

به بام من طلوع کنید

        که از هجوم غربت خودم رها شدم!

.

پر از نیایشم

پر از ستایشم

        ستایشی که عـشـق می‏چکـد از آن

                که شوق می‏تـپـد در آن،

                        رها ز بیم آتش و بهانه بهشت،

        ستایشی در اوج عشق!

*********************************

من ایستاده‏ام

        در امتداد صبح،

                برای گفت‏وگو

                برای اقتدا به تو؛

.

.

تمام آفتاب‏ها!

به بام من طلوع کنید!

* برای اجازه انتشار این یکی هم از خانم صدری ممنونم!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 و ساعت 0:50 |

* سلام .. این متن بداههایه که اول اینشبهای ۱۷بهمن۹۱ عرض شد - کمی ویراستم و گذاشتم این‏جا که بمونه ... شاید وظیفمه!

در شب‏ها و روزهای یادآور حماسه‏آفرینی‏هایی به‏سر می‏بریم محصول هم‏دلی‏ها، هم‏صدایی‏ها، مهربانی‏ها و هم‏گرایی‏هایی نادر و بی‏سابقه؛ سرمایه‏هایی که طی دورانی، قطره‏قطره جمع شد، وانگهی دریا شد و در زمستانی، به بهاری رساند، بی‏نظیر، و پایه و مایه بیداری مردمانی در پهنا و درازای سرزمینی به نام ایران! تا شریف بمانند و سرافراز، و بیدار، کوس استقلال بزنند و بنای انسانیت و شرفی بگذارند که شایسته انسان‏ها و آدم‏هاست.

هم‏ایشان، در آن دوران، از هرچه داروندارشان بود، سرمایه کردند و ایثار؛ یک‏یک ایست‏گاه‏ها را گذراندند؛ به ترورها رسیدند، گذشتند؛ به کم‏بودها رسیدند، گذشتند؛ به قهر دنیا رسیدند، گذشتند؛ به تحمیل جنگ و ناامنی رسیدند، گذشتند؛ .... سرافراز و نستوه!

اما در هر ایست‏گاه، آثاری از خود هم گذاشتند، گران‏قدر و ارزنده؛ چنان که هربار، در هر لحظه و هر مناسبت که نظر دوباره‏ای بدان می‏کنند، سر، بالا می‏گیرند و در پیش‏گاه خدای بزرگ، عرض افتخار می‏کنند که:

خدایا؛ از آنچه دادی، نثار راه تو، دین تو و ترویج مرام تو کردیم و سربلندیم؛

فرزندانمان؛ جگرگوشه‏هایمان؛ و پارههای تنمان را دادیم؛ خانواده شهید!

حتی سلامتمان را دادیم و امروز در گوشهای، در آسایشگاهی، روی تخت بیمارستانی، در خانه و کنجی افتادهایم، بیمنت و مزد، زن و فرزندان و خانواده و بستگانمان را هم اسیر عجز خود کردهایم؛ جان‏باز!

آزادیمان اسیر شد؛ به اسارت دشمن درآمدیم؛ روزها و هفتهها و ماهها و سال‏ها زیر سخت‏ترین شکنجهها و دردها و زجرهای بینظیری بودیم که کم‏تر کسی را تاب شنیدن آن است – بی‏اختیار، بغض، گلویش را می‏فشارد و اشک، چشمانش را می‏درد تا بریزد- آزاده!

رفاه وآرامش و کلاس و درس و مقام و منصب و حقوق و مزایا را گذاشتیم و از برق شهر جستیم، به غبار رزم رسیدیم و ایستادیم؛ ایثارگر و رزمنده!

همه و همه اما به امید حریت؛ به امید آنکه آنچه از این آزادگی و انسانیت را بهدست آوردهایم، نگهدار و نگهبان باشیم و هرچه از آن که هنوز باقی مانده، تحصیل کنیم!

... و حالا داریم - پس از سی‏وچهار سال- جشن آن نصرت و این شوکت را می‏گیریم!

 

... اما آن روی این فخر و سرور آیا:

چقدر حواسمان جمع است که:

-         چه داریم می‏کنیم؟!

-         چه راه داریم می‏رویم؟

-         چه می‏خواستیم بشویم و چه داریم می‏شویم؟

-         چقدر داریم حراست و حفاظت و نگه‏داری می‏کنیم از این سرمایه‏هایی که یا ایثارگرانه گذاشته‏ایم و آثاری از آن به‏جا مانده و یا هنوز در اختیار داریم و موظف به پاس‏داری از آنیم؟!

-         چقدر در خاطرمان هست و چقدر- در این روزها و شب‏ها- سیلی این تذکر به گوشمان نواخته می‏شود که دارنده کدام میراثیم؟!

-         در شرایطی که هنوز سربازان مثله این راه، در بستر جان‏دادن هستند- چقدر می‏شنویم ناله و ضجه جان‏بازان و آزادگان و ایثارگران و خانواده‏های شهیدانی که سر در سکوت محترم و سنجیده خود فروبرده‏اند و در این شب‏ها و روزها مبهوت‏اند که: «پروردگارا! خدایا! ای والیان و بزرگان این مرز و بوم! ما مگر دست ندادیم که در راهی نثار سلامتی و رفاه و مال و فرزند کنیم که دین و اخلاق و انسانیت و الوهیت یا دست‏کم تألّه و خداگونگی، آورده آن باشد؟!

-         پس آیا به این سو که می‏رویم، نزول است یا صعود؟! حضیض است یا اوج؟! درکات است یا درجات؟!!

...

این‏هاست پرسش و پیام امروز جان‏بازانی که دارند آخرین نفس‏های خود را ساکت و آهسته، و پیچیده در شرم و حیای منحصر به خود به آسمان می‏فرستند!

این‏هاست پیام امروز آزادگانی که سال‏ها شلاق خورده‏اند و هنوز جای آن‏را بر تن دارند و ای‏بسا آن را از هم‏سران خود که همانا محرم‏ترین ایشان‏اند، پنهان می‏دارند برای آن‏که فقط به خود خدا هدیه دهند!

این‏هاست پیام امروز پدران و مادران و فرزندان و خواهران و برادران شهیدان‏مان؛ غـُرر و دُرری که نظیرشان، نادر است و در حسرت یک نگاهشان، وامانده‏ایم!

و این‏هاست پیام و حیرت ایثارگران و همه مردمان ایرانی که سی‏وچهار سال است برپا و برجا مانده‏اند تا مبادا ببازند در این آزمون! حالا اما روا مباد که ببینند بالاسری‏هایشان، چه آزاد سقوط می‏کنند و ساقط!!

...

خدایا ما را بدار به راهی که موظفیم در آن قدم برداریم!

خدایا ما را بدار که پیوسته به وظایف و تکالیفمان متذکر و عامل باشیم!

خدایا ما را بدار که قدر مردمان خود، قدر سرمایه‏هایی که داریم، قدر فرصت اسـتـثـنایی و تمکـّـنی که در دستمان قرار داده‏ای را بدانیم؛ بدان چنان بنگریم و چنان پاس آن بداریم و برای آن، چنان از خود بگذریم که شایسته این ثروت و گنج بی‏بدیل و – احیاناً- تکرارنشدنی است!

...

خدایا برای عرض آمین این تمنیات، فقط خاندانی را واسطه قرار می‏دهیم که نزد تو محبوب‏ترین و مقرب‏ترین‏اند: محمد و آل محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد)!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 و ساعت 11:0 |

سلام ... می بینم که داره فضای جوش شیرینمون فضای شعروادبیاتی می شه و این مغایر برنامه ریزی هامه! آخه نمی خوام این جوری بشه! می خوام این جا دارای تنوع لازم و حال و هوای پیش بینی نشدنیش باشه که خب البته جاذبه خودشو داشته باشه ولی از بس دارید به این فضای شعر و ادب پاسخ مثبت می دید دارم جوگیر می شم و بااجازتون می رم که جمع و جورش کنم کم کم! نظرهایی که دراین باره می دید هم می ذارم  تو همون بخش نظرات بمونه چون اگر بخوام بیارمش واسه همه -بااین که شایسته هم هس- کارم دشوارتر از اینی می شه که شده ....

با این حساب .... فعلا خداحافظ اهل شعر و ادب .... اما قدمتون روچشم اگر بیایین و جوش شیرین بزنین

+ نوشته شده توسط علی درستکار در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 و ساعت 17:20 |
* سلام ... اینم یکی از خودهاتون داده بودید که تو نظرات هست این جا آوردم همه ببینین:

گوییا با خود برد!
به سرایی دیگر!
که در آن مرگ به اندازه ی یک حپه ی قند ..در گلو..می میرد..
سهم ما باران نیست..یا که یک تکه زمین.. سرد و غریب
سهم ما از باران...لذت عصر قشنگی که از پنجره عشق به آن می نگری..نیست
شاید,
پی چیزی هستیم..پی گم گشته ی خود..
زیر باران شاید اشک را پنهان کرد...پشت دیوار,..زیر یک سقف شود,
خنده را کتمان کرد
وقت تنگ است
زندگی را باید گشت...سریع.. پی آن گمشده ی نا معلوم..
پی "انسانیت" که اگر یافت نشد.. خنده ی یک گرگ است..
لذتی حیوانی ست .. گریه نیست.. مبهوتی است..مرگ آدم .."آدم"؟!
که اگر انسانیت کشته ی دست همین مردم نیست, باکدامین وجدان در پس گریه یک ابر بزرگ ,که از آن بالا ..به حال همین مثلا آدم ها..یا همان پیر زن..مثلا بیچاره .. می گرید..می توان خندیدن؟؟
بیچاره نه به جرم سقف پاره..یا لباس کهنه,پاره
که به زخمی که در زندگیش..لحظه هایش را سوزاند.. ابر دارد بسی می گرید..
و پیر زن در پی درمان همین زخم عمیق,با دلی مجروح و بدنی فرسوده..چشم گریان به دنبال سوال خویش است..

+ نوشته شده توسط علی درستکار در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 و ساعت 23:30 |

سلام

آقای ناصرهلالی که البته نه دیدم و نه می شناسمشون دریک نظری قطعه ای سروده و مرحمت کرده بودند که برای همه می ذارم این جا .... ضمن این که از ایشونم ممنونم

بوی باران پیچید باز در کوچه ما

آسمان ابری شد

ابرها غریدند

آسمان سینه شکافت

مثل بغضی که بناگاه شکست

قطره ها باریدند

باز باران که دمید

و هوا را شد پاک

کوچه را بوی غریبی پیچید

بوی آمیزش باران با خاک

عصر پاییزی دل انگیزی ست

قاب این کوچه خیس

لیک آن گردوغبار ...

ازفراسوی مه آلود هو ا

... وای آن خانه بی سقف ته کوچه ماست که فرو ریخت

پیر زن آه کشید

آسمان می غرید

و هنوز ... باران می بارید

سهم ما ازباران

عصر زیبایی بود که دمی را افسرد

سهم او نه ...

همه زندگیش را باران

... گوییا باخود برد!!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در جمعه سیزدهم بهمن 1391 و ساعت 7:10 |
سلام ... بااجازه خانم صدری- قطعه ادبی این شب های ده بهمن نودویک را به این شرح- تقدیم می کنم:

همین‏که تمنا می‏کنم تو را

همین‏که نظر می‏کنی به من

    دری‏چه‏های روشن صبح باز می‏شود؛

.

.

مرا هم از نور بیکران تو سهمی است

                    مثل کل کائنات!

    یک جرعه

    یک نفس

    یک صبح تاب‏ناک؛

من سهم خویش می‏خواهم؛

سهم من

بی‏کران روشنی است؛

سهم من از تمام رحمت و مهربانی و خدایی‏ات

                                                    تویی!

    من همین سهم خویش می‏خواهم؛

            به کم‏تر از تو رضا نمی‏دهد دلم؛

            تمام امید من سهمی است که از تو دارم!

طلوع-دیده را

به خورشید-رسیده را

کورسوی فانوس، خوش نمی‏آید؛

وقتی تو را دارم

وقتی می‏توانم به تو درآویزم

به کم‏تر از تو رضا نمی‏دهد دلم؛

    تو را از تو می‏طلبم

            از تو می‏خواهم

                            رفیع           و               منیع!

هر ذره در جهان هست و نیست

اگر به تو درآویزد

تمام تو را دارد

.

.

این

سهم عاشقی است؛

من همیشه سهم خویش می‏خواهم!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 و ساعت 19:4 |
سلام ... در عوض مهربانی های ارج مند شماها به سروده های لطیف سرکار خانم صدری و اطلاعی که ایشان از بعض اونا پیدا کردن- این پاسخ رو براتون فرستاده اند که در زیر این سطور- می گذارم که ببالد:

جناب آقاي درستكار
از اين كه مهر لطيف دوستان و مخاطبان وبلاگتان را به من منعكس فرموديد بينهايت ممنون و سپاسگزارم .
بسيار مشعوف و مسرورم كه قطعه هاي ادبي پخش شده از برنامه اين شب ها طبع لطيف و ذوق سليم اين دوستان نازنين را تحت تاثير قرار داده راستش وقتي اين كار به من پيشنهاد شد (نوشتن اين قطعات) و بعد پيشنهاد شما - براساس درخواست دوستان جوش شيريني - براي آوردن متن ها در وبلاگ – اصلا" انتظار اين استقبال گرم را نداشتم و مخصوصا" در مورد انتشار آنها در وبلاگ به سختي تصميم گرفتم ولي اكنون از اين كار ناراضي نيستم و از شما هم سپاسگزارم.
با تشكر از حضرتعالي و سپاس خاضعانه از اين دوستان مواردي را كه مستلزم پاسخگويي من است تك تك پاسخ مي‌دهم.
 
جناب آقاي سلحشور
هميشه شرمنده دوستاني بوده‌ام كه با بلندنظري مرا به چاپ و نشر آثارم تشويق كرده‌اند؛ راستش هميشه يك ترس عزيز و ارزشمند مانع اين كار مي‌شود ، فكر مي‌كنم هنوز نياز به كار بيشتر و پخته كردن اين نوشته‌ها دارم البته شعرهايي از من در چند مجموعه چاپ شده اما كتاب مستقل ندارم ، كمي هم وسواس ... يك شعر تا آخرين لحظه در دست من ويراستاري مي‌شود!! براي همين نوشتن مطالب اين شب ها را درست يك ساعت قبل از پخش برنامه آغاز مي‌كنم كه فرصتي براي وسواس نداشته باشم !!
عبارت هايي كه انتخاب كرده ايد مورد مهر من هم هست مثل: گاهي بايستيم، گاهي بپرسيم خوشحالم كه دختر نازنين و دل آگاه شما خدانامه هايي مي‌نويسد حتما"‌دوست دارم نمونه‌هايي را ارسال فرماييد ايميل من: sadr.12345@yahoo.com
(براي شما و همه دوستان) سربلند باشيد
 
سركار خانم رحيله نازنين
از لطف شما ممنونم ولي اين تنها متن ها نبوده كه شما را تا خود خدا برده، پاكدلي و خداخواهي وزلالي خودتان را هم سهيم بدانيد. سپاس از شما
 
جناب آقاي احمد
صدق كلام شما بسيار زيباست عبارت "اين قوم سربه گريبان" را بسيار دوست داشتم. دلتنگي و خلوت و تنهايي زيبايي هاي بي‌نظير زندگي همه ما! و در واقع بخشي از زندگي... در اين باب فراوان نوشته‌ام در فرصت مناسب تقديم جوش شيرين ها خواهم كرد فعلا"‌ اين قطعه را داشته باشيد تقديم به شما و همه جوش شيرين ها
گاه گاهي بايد به تماشاي "خودت" بنشيني
به تماشاي كسي
             كه كمي آن سوتر
      بي نهايت تنهاست ...
 
مرواريد عزيز
چه خلاقيت هاي شيريني در پيامهايت داري! اين شكلك ها و روحيه شادت بسيار شيرين و خواستني ست  از لطفت ممنون   شاد بمان
 
رها جان
ممنون از مهر و لطفت.         سربلند باشي
 
" دوست" عزيز
اين كه با تواضع ياد گرفتي از غير نطلبي عاليست دعا مي كنم هر چه از خود خدايي‌اش مي‌طلبي نصيبت شود.
 
جناب آقاي وهاب
ممنون از پيگيري وعلاقه اي كه نسبت به اين متن ها نشان مي‌دهي. پايدار باشي
 
افسانه بسيار عزيز
دست مادر شما را هم مي‌بوسم دست تمام مادرهاي دنيا را مي‌بوسم. اين همه عشق زلال شما نسبت به مادرتان ستودني است؛ چشم حتما" در اولين فرصت هديه‌اي به مادرها تقديم خواهم كرد خيلي لطيفي، اما ما كجا و خواجه حافظ كجا؟؟؟!
راستي افاده‌ي چي؟؟! من كه خاكي اين همه بزرگواري‌ها ومحبت شما هستم.   سرزنده و شاد باشيد
 
دوست عزيز پايا
ممنون ازمهرتان
 
جناب آقاي علي
چه لذتي بالاتر از اين براي من كه شما با خواندن اين قطعه هاي ادبي حال خوب پيدا كرديد ترديدي ندارم كه اين حال خوب بيشتر تجلي ايمان قلبي شماست مؤيد باشيد.
 
جناب آقاي محمد دهقان
سپاس از مهرتان من هم با پيشنهاد شما موافقم خداوند مهربان يارتان
 
خانم زهرا دوست عزيزم
ازمحبت و تشويق شما بي‌نهايت سپاس
 
دوست عزيز " بنده "
چشمان تر هم البته گاهي لازم است؛ فقط گاهي ... اما تبسم و دل شاد شما را بيشتر آرزو مي‌كنم.
 
دوست نازنين منظر جان
با تشكر از لطف شما  براي من هم انتشار اين متن ها در جوش شيرين افتخار است بله در زمينه‌هاي ديگر هم فراوان نوشته‌ام؛  بيشتر براي دل خودم... آقاي درستكار در جريان هستند كه من قادر به سفارش نويسي نيستم و معمولا"‌ نمي‌پذيرم. " اين شب‌ها"  را پذيرفتم كه پلي باشد بين من و خداي من؛ چون در اين زمينه‌ها خيلي كم نوشته بودم.     با آرزوي بهترين‌ها براي شما
 
 دوست عزيزم زهرا – ض
ممنون از اين نگاه لطيف.          شاكر بمانيد
 
دوست نكته سنج و عزيز " دل سوخته"
وقتي پيام شما را خواندم تا دقايقي با نگاه تر به آن خيره شدم؛ خودم هم از خودم پرسيدم : "آيا خدا را حس كرده‌ام؟"  نه!  اگر خدا را حس مي‌كردم با همه‌ي وجود عاشقش مي‌شدم؛  دل مي‌سپردم به زيبايي هايش كه بي حد و اندازه است و از هرچه غير اوست مي كندم و جدا مي‌شدم...  اما اين وارستگي بي شك در من نيست؛ غرق دنيايم و حب و بغض هايش!
نازنين! صميمانه براي من دعا كنيد.
 
جناب آقاي حميدرضا - شيراز
 آفرين بر شما و حس لطيفتان! اما من شيرازي نيستم! اگر قابل باشم جرعه نوش غزل هاي ناب حافظ و سعدي و ارادتمند مردم با صفاي فارس، همانطور كه آقاي درستكار فرمودند تبريزي هستم و به شهريار و پروين و خيل نام‌آوران و شاعرانش مي‌نازم.
 
دوست عزيز خانم راحله دهقان
ممنون از شما
 
همراه صميمي صبا
لطافت شكرگذاري ترا سپاس
 
دوست خوش ذوق "شيلر" عزيز
ممنون از درك عميق و انتخاب ظريفي كه از يكي از متن‌ها كرديد خودم هم به اين عبارت اعتقاد راسخ دارم من هم از لطف شما متشكرم  سربلند باشيد.
 
دوست نازنينم ندا پ
ممنون از لطف لطيفت شاد باشي
 
 دوست بسيار خوبم سحر جان
و اين خداي دلبر و نازنين خداي تك تك ماست و خداي تو هم هست با اين همه نازنيني و مهر و تو اين را به خوبي حس مي‌كني. چه حس لطيفي!   قطعه‌اي خواهم داشت در حال و هواي اين كه سهم هر كدام از ما از خدا چه اندازه است دوست دارم آن را بشنوي.      روشن و درخشان باشي
 
با سپاس مجدد از جناب آقاي درستكار كه اينهمه مخاطب دل آگاه، مهربان، فروتن و خداجو   را گرد جوش شيرينش جمع كرده اند.
 
* از مراحمی که ایشون به من بنده هم داشته اند مکررا ممنونم و براشون آرزوی دوام لطف طبع و بارش مهرشونو دارم!
+ نوشته شده توسط علی درستکار در سه شنبه دهم بهمن 1391 و ساعت 21:19 |

سلام .... عیدولادت حضرت رسول نازنین خداوند و ولادت امام انسان های حق جو- امام صادق بر هریک از شما مبارکاباشه

+ نوشته شده توسط علی درستکار در سه شنبه دهم بهمن 1391 و ساعت 14:30 |

سلام ... به ایران سیما دات آی آر بابت قطع آرشیو برنامه های تلویزیون نامه زدم و درخواست شماها بابت این موضوع رو گفتم اونام لطف کردن و این طور جواب دادند:

با سلام خدمت شما مجری محترم آقای علی درستکار
ابتدا از دیر جواب دادن ایمیلتان عذرخواهی می کنم و باعث بسی خوشحالیست که این گونه نسبت به سایت ما لطف دارید و داشتید.
سایت قبلی از حالت آرشیو به پخش زنده تغییر ماهیت داده و سایت جدیدی به آدرس
www.telewebion.com با ماهیت جدید و به تری شروع به فعالیت کرده است.
با تشکر

از اون ها ممنونم که تحویلمون گرفتند و از شماها می خوام حالا سری بزنید شاید نظرتون تامین بشه!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در شنبه هفتم بهمن 1391 و ساعت 23:59 |

خدای من!

        درست در کنار تو،

                        تو که دریای بی‏کرانه‏ای

                                که موج‏خیز رحمت و لطف و بخشش‏ات،

                                                        نیک و بد را سیراب می‏کند

گاهی به زاری و ذلت

        در برابر قطره‏های حقیر گل‏آلود

                                زانو می‏زنیم

                                                در تمنای جام آب!!

                قطره‏هایی که حتی قادر به سیراب‏کردن خود نیستند!!

 

گاهی - بی‏هیچ رنج و دل‏هره- عبور می‏کنیم از حریم «عزت نفس»

                                                                        از «آب‏روی خویش»؛

گاهی اسیر امیدهای کودکانه

                حاجت به غیر می‏بریم!

 

خدایا! چگونه از یاد برده‏ایم لذت از تو خواستن را که به هر بهانه دامن غیر می‏گیریم

                                                                                                                                                                                        به تمنا و طلب؟!

                چرا شکوه مناعت، شکسته است؟!

                چرا با تمام ایمان قلبی، رو نمی‏آوریم به تو؟!

                        مگر نه این‏که تنها اگر تو بخواهی،

                                        کاری از کس برآید؟

                        چرا بی‏واسطه از تو نمی‏خواهیم؟!

                چرا راه تمنا از غیر را مؤمنانه بر خویش نمی‏بندیم؟

                مگر نه این‏که جان لرزان‏ترین دعاها هم از عطر اجابت، سرشار است؟!

تو اگر نخواهی

        از هزار غیر

                هزار فرعونِ چاره‏ساز!!

                                هیچ، برنیاید!

        و اگر تو بخواهی

                نخواستنِ عالمی، پشه‏ای در باد است!

                        پس چگونه ایستادهایم پا در گلوی مناعت خویش؟!

                چگونه قطره‏های گل‏آلود پای‏درمرداب- مانده را واسطه زلالیِ دریا کرده‏ایم؟!

                                        چرا خود، دل به دریا نمی‏زنیم؟!

                                *****************************

خدایا خواستن از تو زیباست

                        بزرگی است

                                شکوه عزت است؛

        تب‏تاب و اشک‏زاری‏اش، اوج مناعت،

                سجده‏اش، سربلندی و رفعت،

                افتادگی‏اش، اوج و فراز ....!

 

آن‏گاه که می‏دهی، سرمستی و شوق،

و آن‏گاه که نمی‏دهی، آرامشِ «تسلیم و رضا» ...

دل‏سپردن به حکمتی که «خیر من در آن است»!

 

خدایا ما را برهان از ملامت و منت و انتظار از غیر

        ما را برهان از حقارت‏ها و ندامت‏های خواستنِ از غیر،

        برسان به یقینِ آن‏که

                        همهچیز از آنِ توست

                                از توست

                                        و تمنا و طلب،

                                                تنها از تو زیباست!

 

* این هم کار خانم صدری است!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در جمعه ششم بهمن 1391 و ساعت 1:42 |

خدایا تو را سپاس
برای تمام آن‏چه تو بخشيده‌اي به من! ولي نمی‏دانم!
تمام نعمت‏ها كه تنها فقدانشان عظمت و قدر آن‏ها را عيان می‌كند

 

خدايا سپاس

براي هر آن‏چه از سر حكمت نمی‌دهی به من

و من از سر جهل

هم‏چنان به تكرار و اصرار می‌طلبم

و نيكي و صلاح در آن است كه اجابتم نكنی ...

 

خدایا ترا سپاس

به‏خاطر عشقی که قلبم به آن روشن است
و آن نور توست
تویی كه با همه‌ی بزرگی و شکوه و زیبایی
کنج شكسته‌ی ویرانه‏ای را برای تلألؤ برگزیده‏ای

خدایا تو را سپاس
برای آن‏که این‏همه رحیمی - این‏همه صبوری- اين‏همه كارساز و بی‏نیاز!

چه رفعتی که من سراپا نياز – نیازمند خدای بی‏نیازی‌ام!

شکر که خدای من تویی!

و می‏توانم دل بسپارم به امید رحمتت
امیدوار و شادمان باشم كه خواهی‏ام بخشید ...

سپاس که این‏همه نزدیکی ...

حس می‌كنم تو را ...
و مرا دوست می‏داری!
كه من آفریده توام

خدایا به‏خاطر جوشش این عشق بی‏کران- سپاس
این عشق بی‏کران که مرا بی‏نیاز می‏کند از غیر!


وقتی همه وجودم آکنده از توست،
تمناهای حقیر رخت برمی‏بندد
رها می‏شوم از خواستن‏های آلوده ذلت
اوج می‏گیرم

آسمانی می‏شوم؛
چه لذت لطیفی!!

تو را از تو می‌طلبم ... و از درون خودم
از اشراق باطنم
وقتی که تمام وجودم ذره به ذره در تمنای توست

رفیع‏تر از همه ایستاده‏ام
انگار بلندترين نقطه‌ی جهان منم!

فراتر از تمام نیازهای زمینی
سرشار از شوق بخشیدن،

بی‏هیچ میل ِ طلب

آیا این، تلألؤ بی‏نیازی توست

جلوه‌گر در آینه روح خدایی‏ام؟!

چه‏قدر زيباست!
چه لذتی دارد فراتر ایستادن!

 

خدایا تو را سپاس که برای عشق تو
به هیچ‏کس و هیچ‏چیز نیازی ندارم
بی‏‏واسطه می‏توان غرق عشق تو شد!

* ممنونم از خانم رویا صدری برای زحمت خلق این عبارات و اجازه انتشار انحصاری اون در «جوش شیرین»!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در یکشنبه یکم بهمن 1391 و ساعت 15:35 |

سلام
می گن حاکم شهری سخت افسرده بود. از علاج بیماری اش همه مستاصل شدند. به ناچار، یکی گفت که باید لباس آدم شاداب و بانشاطی را در تن حاکم کنند. گشتند و چنین آدم شادی پیدا نشد. به هر گوشه ای رفتند. باز هم پیدا نشد. در گوشه روستایی دورافتاده، چوپانی نی می زد و آواز می داد و خوش بود. گفتند که طرف، همین است. رفتند و از او خواستند که لباسش را امانت دهد تا اندوه حاکم برطرف شود! گفت: من فقط همین یک پیراهن را دارم!!! ....
ما ثروت های فراوانی داریم که از آن، سخت غافلیم!
خداوند، ما را گوش داد و زبان و عقل و هوش و دست و پا و ... تا عبادتش کنیم ...! هیهات که از او سخت غافلیم و اندوهی بر دل نشسته و هر روز غر می زنیم که این چه وضعه!! ... باید تکانی به خود داد!!!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در شنبه سی ام دی 1391 و ساعت 9:28 |

سلام

از دوست خوبی که روزگاری این شب‏ها را باهم اجرا می‏کردیم، جملات مفیدی در باب کلام و بیان و پیام به یادگار دارم که مایلم شما را هم در لذت دانستنش شریک کنم:

1-   زبان فارسی از گروه هندو-اروپایی و عربی سامی است.

2-   قوانین نگارشی دو دسته است: الف) اخلاقی و ب) زبانی

3-   گرته‏برداری، مخل کارآیی زبان است؛ پس مخل انتقال پیام هم هست.

4-   اگر تلاش ما به جای انتقال به‏تر پیام، صرف آرایش گفتار شود، صدمه زیادی به زبان می‏خورد.

5-   پیچیده و درازنویسی، راهی است برای فرار از «نمی‏دانم».

6-   معیار، باید میزان اثر کلام بر مخاطب باشد.

آن‏قدر که پرسش خوب به ما می‏آموزد، یک پاسخ قطعی، نه!

* اینارو یه وقتی کوروش علیانی -دوست داشتنی و دوست- داشتنی ام برام گفته بودن...یادشون مانا!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در سه شنبه بیست و ششم دی 1391 و ساعت 0:6 |

سلام ... ازیک شنبه ۱۷دی ماه ۹۱ تا سه شنبه۱۹ دی پشت هم بااین شب ها خدمتتون می رسیم ان شاالله و یک موضوع بسیار مهم و اساسی یعنی خودشناسی رو به بحث می ذاریم که امیددارم بتونین همراهی کنین و بحثامون واستون مفید باشه! مهمونمون اقای محمد شجاعی خواهند بود که سال هاست در این زمینه تدریس و تحقیق داشته اند .... اطلاعات بیش تر ان شاالله بعدها تقدیمتون می شه! .............. شناسا مانید [گل][گل][گل]

+ نوشته شده توسط علی درستکار در دوشنبه هجدهم دی 1391 و ساعت 8:31 |

سلام .... دیدم از نهج البلاغه استقبال کردید احساس کردم قند اگر مکرر شود که مزید شیرینی است! گفتم باز هم پاره ای بگزینم و تقدیم بدارم ... و این بار از نامه ۶۳ ایشان به حارث همدانی از یاران مخلص امام و از فقهای بزرگ:

.... از دوستی با بی خردان و خلاف کاران بپرهیز- زیرا هرکس را به دوست او می شناسند .... و از جاهایی که مردم آن از یاد خدا غافل اند و به یک دیگر ستم می کنند و بر اطاعت خدا به یک دیگر کمک نمی کنند بپرهیز!

* راستش تو این نامه حضرت نکات شیرین تری هم بود که چون خودم عامل نبودم براتون نذاشتم اما پیش نهاد می کنم حتما وقت بذارید مطالعه کنید و لذت ببرید تا برسه به عمل و لذتی که از عمل به اون می بریم!

+ نوشته شده توسط علی درستکار در یکشنبه هفدهم دی 1391 و ساعت 16:58 |
+ نوشته شده توسط علی درستکار در یکشنبه هفدهم دی 1391 و ساعت 16:47 |


Powered By
BLOGFA.COM